طالوت ◕‿◕

وبلاگ ورزش‌دوستان و ورزشکاران جسم_روح_ذهن

طالوت ◕‿◕

وبلاگ ورزش‌دوستان و ورزشکاران جسم_روح_ذهن

طالوت  ◕‿◕

سلام به همه
............................
- مطالب این وبلاگ با هدف گسترش ورزش و تحرّک و نشاط واقعی و پایدار و رفتار صحیح در زندگی انتشار می یابد.
- از پیشنهادهای شما استقبال می‌کنیم.
- شاد و سالم و امیدوار باشید...
............................
وضعیت وبلاگ: نیمه فعال

آخرین نظرات
  • ۱۴ دی ۹۵، ۲۱:۵۸ - متیو تل
    به به

غلام رضا میدانست که نبی، یک سروگردن از او بالاتر است. با این حال میخواست با او کشتی بگیرد. اگر این یکی را هم به زمین می زد قهرمان محل میشد. اما نبی با بقیه فرق می کرد، قوی هیکل بود، سیبیلی به پهنای دو انگشت پشت لب داشت و همه بچه های محل از او حساب می بردند. چون شرور و اهل دعوا بود. در صورتی که غلامرضا آرام و خجالتی بود. به همه مخصوصا بزرگترها احترام می گذاشت عاشق کشتی بود و به کمک دست و پای بلند و پر زورش، حریفان را زمین میزد.

آن روز بعدازظهر بچه ها دور تا دور زمین خاکی محل ایستادند و منتظر شروع کشتی ماندند. غلامرضا لباس هایش را در اورد فقط یک زیر پیراهن به تن داشت پاچه های شلوارش را رو به بالا تا زد و کمربندش را محکم بست.

نبی طرف دیگر زمین آماده ایستاده بود و بازوهایش را مالش میداد. داور هر دو را به وسط زمین دعوت کرد. دل غلامرضا تاپ تاپ میزد. چند نفر روی پیتهای خالی روغن نباتی می کوبیدند. نبی جلو امد مثل جاهل های محل سیبیلهایش را می جوید. غلامرضا به رسم ادب دستش را برای فشردن دست او دراز کرد. نبی ضربه ای به پشت دست غلامرضا زد و اهسته پرسید چه طوری غلام تنبل؟

غلامر ضا حرفی نزد دستش را پس کشید و نگاهش را به چشم های نبی دوخت. مراقب بود که دست نبی به پاهایش نرسد. شاخ به شاخ شدند و در حالی که هم دیگر را هل میداند دور هم چرخیدند. نبی که به خودش اطمینان داشت، برای گرفتن پاهای غلامرضا شیرجه رفت اما او پاهایش را عقب کشید و نبی با کف دست روی زمین افتاد. خواست خود را جمع و جور کند اما غلامرضا به پشتش پرید و پاهایش را میان پاهای او قلاب کرد و با دست دیگر کتفش را تاباند.  نبی یک وری شد یکی از شانه هایش روی خاک بو د.غلامرضا رهایش نکرد و بر کتف و پاهای او فشار آورد. نبی هر چه تلاش کرد نتوانست خود را خلاص کند دست و پاهای بلند غلامرضا مثل ریشه درخت چنار دور بدنش پیچیده بود و رهایش نمیکرد هر دو زور میزدند لحظه ها به کندی میگذشت و نبی از نفس افتاده بود. به سختی دست و پا میزد تا شانه اش به زمین نچسبد. تماشاگرها از جای خود بلند شده بودند و منتظر پیروزی غلامرضا بودند. هر دو کشتی گیر عرق کرده بودند، دیگر چیزی به پایان مبارزه نمانده بود که نبی به زحمت گفت: غلام! جان مادرت ولم کن آبرویم میرود!

غلامرضا با تعجب پرسید آبرویت میرود؟!

نبی با التماس گفت: نوکرت هستم، ولم کن. شانه هایم را زمین نزن!

بازوهای غلامرضا سست شد دلش نیامد شانه های نبی را به زمین بزند.آهسته رهایش کرد و از جا بلند شد. نبی که وانمود میکرد کمرش درد گرفته است به سنگینی از جا برخاست و چهره درهم کشید. تماشاگران گیج شده بودند. آنها دوست داشتند غلامرضا شانه های نبی را به زمین بچسباند و قدرت خود را به رخ او میکشید. این جا بود که پچ پچ ها شروع شد. بعضی ها میگفتند: دل غلام سوخت. چند نفر دیگر می گفتند: از نبی ترسید. اما غلامرضا بدون آن که به این حرفها اهمیت بدهد لباس پوشید و به طرف خانه به راه افتاد. وقتی قیافه نبی پیش چشمش مجسم میشد از این که پشت او را به زمین نزده بود احساس آرامش میکرد از کار خودش راضی بود ...

 

کتاب «تختی افسانه نبود» - http://saghart.mihanblog.com

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">