طالوت ◕‿◕

وبلاگ ورزش‌دوستان و ورزشکاران جسم_روح_ذهن

طالوت ◕‿◕

وبلاگ ورزش‌دوستان و ورزشکاران جسم_روح_ذهن

طالوت  ◕‿◕

سلام به همه
............................
- مطالب این وبلاگ با هدف گسترش ورزش و تحرّک و نشاط واقعی و پایدار و رفتار صحیح در زندگی انتشار می یابد.
- از پیشنهادهای شما استقبال می‌کنیم.
- شاد و سالم و امیدوار باشید...
............................
وضعیت وبلاگ: نیمه فعال

آخرین نظرات
  • ۱۴ دی ۹۵، ۲۱:۵۸ - متیو تل
    به به

پوریای ولی را همه مردم شهر میشناختند. زن و مرد و کوچک و بزرگ . هر پهلوانی از دور و نزدیک ، غریبه یا آشنا ، پیر یا جوان با پوریای ولی کشتی میگرفت، پشتش به خاک میرسید و شکست می خورد. ولی در آن روز پهلوانی از سرزمین هندوستان به شهر خوارزم آمده بود که همه نگران کشتی گرفتن او با پهلوان پوریای ولی بودند. پوریای ولی به هیچ کس  نگفته بود که از کشتی گرفتن با پهلوان هندی نگران است. ولی در نگاه و رفتار او چیزی بود که این نگرانی را نشان می داد.

ماجرا از آن روزی شروع شد که پهلوان پوریای ولی به مسجد رفته بود تا نماز بخواند. از پشت پرده ای که زنها در آنجا نماز و دعا میخواندند ، صدای دعا خواندن پیرزنی که مادر پهلوان هندی بود به گوش پوریای ولی رسید. پیرزن دعا میکرد:  خدایا! پسر مرا بر پهلوان پوریای ولی پیروز کن!
  دل پهلوان بزرگ ایران زمین با شنیدن دعای این پیرزن لرزید و حالش از این رو به آن رو شد. پوریای ولی نماز خواند و از مسجد بیرون رفت ، اما دیگر آن پهلوان همیشگی نبود . او بین دوراهی مانده بود ، از یک طرف دلش میخواست پهوان هندی را شکست بدهد و دل مردم شهر را شاد کند و از طرف دیگر دلش برای آن پیرزن آرزومند میسوخت.

روز مسابقه از راه رسید. همه اهلی در میدان بزرگ شهر جمع شدند ، همه جا را با گلاب خوشبو کردند و در میان سلام و صلوات مردم شهر دو پهلوان کشتی را آغاز کردند. پهلوان هندی به سوی پوریای ولی یورش برد، ولی پهلوان خوارزم  او را به کناری زد. مردم شهر فریاد خوشحالی کشیدند ولی ناگهان نگاه پهلوان ایران زمین به چشمان آرزومند پیرزن افتاد، پوریای ولی چشمانش را بست تا پیرزن را نبیند و فقط صدای خوشحالی مردم شهر را بشنود. در این لحظه دیگر خودش بود یعنی همان پهلوانی که همه او را به قدرت و زور و بازو میشناختند. پوریای ولی دست در کمر پهلوان هندی حلقه کرد و او را از زمین کند. فریاد شادی اهالی شهر از آسمان بلند شد: پهلوان کار را تمام کن! پهلوان او را خاک کن! 
  در این حال یکدفعه همه چیز عوض شد. پوریای ولی پهلوان هندی را رها کرد و خودش نقش بر زمین شد.
همه فهمیدند این پهلوان هندی نبود که پوریای ولی را شکست داده بود، این فروتنی و ایمان و محبت پوریای ولی بود که برای شادمانی آن پیرزن و دعاهای او خودش را خاک کرده بود.

میگویند پوریای ولی در لحظه ی آخر این شعر را با خودش زمزمه میکرد:

پورای ولی گفت که صیدم به کمند است
                                                                             از همت داوود نبی بخت بلند است
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
                                                                            هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

طالوت

zurkhane.ir

نظرات  (۷)

متاسفانه رسم جوان مردی رو به تیرگی کشیده
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۶ پهلوان بهرام
وقتی قهرمان جهان شدم آنوقت فهمیدم که باید بیشترخم شوم تامدال طلا رابرگردنم بیاویزند
پاسخ:
بسیار زیبا
ممنون از حضور گرمتون
یا علی مدد
عالی
پاسخ:
یا علی
الانهم،دقیقا همین جوریه،همه پهلون و مرد،دست ضعیفا رو میگیرند و از زمین بلندشان میکنند،بعد هم بی سروصدا میروند،اما بعد از رفتنشان،ضعیف میزنه تو سرش میگه،جیبمو زد
پاسخ:
ای واااای!!!
ما نامرد نباشیم...ممنون از نظرتون
خیلی موردنیازم بود.................سپاس
پاسخ:
خداروشکر...
سپاس از شما
خیلی خوب
پاسخ:
تشکر
عاااااااااااااااللللللللللللللللللللللللییییییییییییییییییییییییییییییییی
پاسخ:
ممنون از حضورتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">