طالوت ◕‿◕

وبلاگ ورزش‌دوستان و ورزشکاران جسم_روح_ذهن

طالوت ◕‿◕

وبلاگ ورزش‌دوستان و ورزشکاران جسم_روح_ذهن

طالوت  ◕‿◕

سلام به همه
............................
- مطالب این وبلاگ با هدف گسترش ورزش و تحرّک و نشاط واقعی و پایدار و رفتار صحیح در زندگی انتشار می یابد.
- از پیشنهادهای شما استقبال می‌کنیم.
- شاد و سالم و امیدوار باشید...
............................
وضعیت وبلاگ: نیمه فعال

آخرین نظرات
  • ۱۴ دی ۹۵، ۲۱:۵۸ - متیو تل
    به به

 امروز سر چهارراه، کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه‌ی هفـت سـالـه خـوردم!!!

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می‌کشیدم که نابودت می‌‌کنم! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی درافتادی! زور ندیدی که این جوری پول مردم رو بالا می کشی و... 

خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختربچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید، هی می پرید بالا و می گفت: 

 - آقا گل! آقا این گل رو بگیرید...

من هم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج این قدر بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: 

 - بچه برو پی کارت! من گـــل نمی خـــرم! چرا این قدر پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و... 

 دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سؤالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

 ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: 

- آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اون ور خیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که این قدر ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین، قلبتون درد می گیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...

 دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی می گه؟!

 حالا علت سکوت ناگهانیم رو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خرده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له می کرد!

 یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

 تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پرقدرتی که بهم زد، روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

ــ  همیشه مواظب باشیم با کی درگیر می شیم!


http://30arg.blogfa.com

طالوت

نظرات  (۲)

۰۱ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۷ سعید وکیلی
خیلی زیبا بود ...
پاسخ:
ممنون از نظرتون
موفق باشین
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۱:۱۷ ...ما شیعه ها ...
واقعی بود؟!
یعنی برای خودتون اتفاق افتاده بود؟
پاسخ:
نه بابا!!! داستان بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">